پیرترین مار
چندی دیگر بیش نمانده تا افعی شدنم ؛ از نیش های سیاهم بترس
دلم اهل شکایت نیست هزار شاکی خودش داره خودش گیره گرفتاره ... پ . ن : منتظرم ... ! چه شیرینی ای لحظه های انتظار که طعم تلخ این روزها را چه خوب می پوشانی !
تنها شهابی که به یادگار/ شبی به آسمان دلم آویختی/ خاموش شد / نیز حالا تو بگو ای یار / با این همه تاریکی چه کنم ؟ پ ن : بانو می دانی اینجا خیلی سرد است اما انتظار کودک هنوز زاده نشده ات گرمم می کند ... باورم کن ! باز نوشت پ ن : و هنوز این سه نقطه های عجیب دست از سر نوشته هایم بر نمی دارند ... کسی می داند چرا ؟؟؟ پ ن : انگار تنها چاره من خودویرانی ِ دائمی من است که هرگز حتی به سازندگی خودم هم نمی رسد چه رسد به سازندگی زندگی !!!!!!!!! پ ن : چه ساده با فریادی حقیقت را در نطفه خفه می کنیم غافل از آنکه حقیقت چون خورشیدی سوزان همیشه و همیشه آشکار است و این ماییم که تاریکی حقارت هامان پنهان می شویم ! کابوس تمام شده و عرق های سرد پیشانی ام حاکی از پایان شب سیه است دلم خواب آرامی می خواهد ... ای کابوس تمام روزها و شب های رفته ام باز نگرد نمی خواهمت حتی در کوتاهترین خواب هایم رفتم می خواستم بروم ماندم نه رفتن مهم بود و نه ماندن مهم من بودم که نبودم... بانو انگار نمی شنید در خانه را هنوز نبسته بود صدای رزهای وحشی ناله های باد وخاطرات خانه پشت سرش هیاهو می کرد به کجا می رفت نمی دانست لحظه ای صدایی در گوشش پیچید برگشت اندوه بود که صدایش می کرد در را بست رفت به کجا هنوز هم نمی داند اما هرگز بر نمی گردد این را خوب می داند
خسته ام هنوز
