تبليغاتX
پیرترین مار

















پیرترین مار

چندی دیگر بیش نمانده تا افعی شدنم ؛ از نیش های سیاهم بترس

سکوتم از رضایت نیست

دلم اهل شکایت نیست

هزار شاکی خودش داره

خودش گیره

گرفتاره

...


پ . ن : منتظرم ... ! چه شیرینی ای لحظه های انتظار که طعم تلخ این روزها را چه خوب می پوشانی !

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 9:26 بعد از ظهر توسط مار ٍ پیر| |

ستاره هایم خاموش شده اند/

تنها شهابی که به یادگار/

شبی به آسمان دلم آویختی/

خاموش شد / نیز

حالا تو بگو ای یار /

با این همه تاریکی چه کنم ؟



نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 7:23 بعد از ظهر توسط مار ٍ پیر| |

دوباره این روزهایم همه گردش شده نه در حال و کار و بار و باغ و بستان که در گم گشتگی هایم ... امیدی نیست ... نجات دهنده در گور خفته است ... !!!!!


پ ن : بانو می دانی اینجا خیلی سرد است اما انتظار کودک هنوز زاده نشده ات گرمم می کند ... باورم کن !

باز نوشت پ ن : و هنوز این سه نقطه های عجیب دست از سر نوشته هایم بر نمی دارند ... کسی می داند چرا ؟؟؟

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 8:56 بعد از ظهر توسط مار ٍ پیر| |

حالم خرابِ از تمام شعارهای پوچی که انگار عالمگیر شده است. از تمام حرف های که می زنیم و ادعای فهمیدگیشان می کنیم اما عمل به کلمه ای از آنها انگار سخت ترین و غیر ممکن ترین کارهاست . دست به هر کاری می زنیم تا ضعفهای حقارتمان را پشت دیوارهای قدرت و شهوت پنهان کنیم مبادا مردانگی و زنانگی ما زیر سئوال برود . پس انسانیت فقط در قصه ها و افسانه ها روایت می شود؟؟؟


پ ن : انگار تنها چاره من خودویرانی ِ دائمی من است که هرگز حتی به سازندگی خودم هم نمی رسد چه رسد به سازندگی زندگی !!!!!!!!!

پ ن : چه ساده با فریادی حقیقت را در نطفه خفه می کنیم غافل از آنکه حقیقت چون خورشیدی سوزان همیشه و همیشه آشکار است و این ماییم که تاریکی حقارت هامان پنهان می شویم !

بعد نوشت : کسی بمب قوی ای سراغ نداره که بتونم بزارم زیر پی ِ خودم و برم تو هوا و بومب بشم و پودر بشم و تموم بشم ؟؟؟
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 8:13 بعد از ظهر توسط مار ٍ پیر| |

تازه بیدار شده ام

کابوس تمام شده

و عرق های سرد پیشانی ام

حاکی از پایان

شب سیه است

...
خسته ام هنوز

دلم خواب آرامی می خواهد

...

ای کابوس تمام روزها و شب های رفته ام

باز نگرد

نمی خواهمت

حتی در کوتاهترین خواب هایم




نوشته شده در چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 10:56 بعد از ظهر توسط مار ٍ پیر| |


 می خواستم بمانم

رفتم

می خواستم بروم

ماندم


نه رفتن مهم بود و نه ماندن

مهم

من بودم

که نبودم...

گروس عبدالملکیان

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت 12:5 بعد از ظهر توسط مار ٍ پیر| |

بانو انگار نمی شنید

در خانه را هنوز نبسته بود

صدای رزهای وحشی

ناله های باد

وخاطرات خانه

پشت سرش هیاهو می کرد

به کجا می رفت

نمی دانست

لحظه ای صدایی در گوشش پیچید

برگشت

اندوه بود

که صدایش می کرد

در را بست

رفت

به کجا

هنوز هم نمی داند

اما

هرگز بر نمی گردد

این را خوب می داند

 

 

نوشته شده در سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 11:21 بعد از ظهر توسط مار ٍ پیر| |